
بازجو که صندلی را جلو کشید و رویش نشست او خود را عقب کشید
بازجو از اوپرسید:دلیلت چی بود؟
مرد که قیافه اش درد کشیده بود و خون بر جای جای صورتش خشکیده بود آرام گفت:می خواستم شاعر باشم
بازجوگفت:دِ..سگ مصب این رو که هزار بار گفتی!اون زن رو چرا کشتی؟
مرد : میخواستم شاعر باشم
بازجو: با وجود آن زن نمیتونستی شعر بگی؟
مرد سرش را پایین می اندازد
بازجو تسمه لاستیکی اش را زیر چانه مرد گرفت و سر او را بالاکرد.
مرد معلوم بود از فشار چانه اش درد میکشد.
بازجو: به چشمهای من نگاه کن!.... از شاعری چی دیدی که در اون زن نمی دیدی؟
مرد: هیچ! فقط می خواستم شاعر باشم.
بازجو با لاستیک تنبیه خودش به شقیقه مرد کوبید. مرد درد کشید ولی چیزی نگفت
بازجو:می تونی در باره من یک شعر بگی؟
مرد ساکت است.
بازجو در باره چی دلت می خواد شعر بگی؟
مرد : هیچی!
بازجو: پس دردت چیه؟
مرد: می خواستم شاعر باشم.
بازجو او را با صندلی به وسط اتاق پرت کرد،
مرد با دستهای از پشت بسته از صندلی جدا می افتد،
تکان نمی خورد،صدای در آهنی بلند می شودو مرد بلندقامتی وارد می شود.
صورتش در تاریکی است.
رو به بازجو:قرار نیست جنازه تحویل من بدی ها!
بازجو:فقط یک جمله بلده بدبخت بینوا!
می خواسته شاعر بشه،حالا به خاطر کشتن زنش کنج زندانه.
مرد بلندقامت رو به بازجو:تا ازش در نیاوردی که آیا از زن اطلاعاتی بدست آورده بوده
که اون رو کشته یا نه ولش نمی کنی!اگر اقرار نکرد بفرستش استخر.
بازجو سری تکان داد و یقه مرد افتاده را که داشت تازه تکان میخورد از پشت گرفت و بلند کرد.
صندلی را با دست دیگر راست کردو به سمت میز هل داد مرد را کشان به روی صندلی نشاند.
نگهبان دم در به او یک ظرف آب و دستمال کاغذی داد.
با آب و دستمال خونهای روی صورت مرد را پاک کرد،
درواقع همه را به هم مالید. بعدهم آب را پاشید به صورتش.راه افتاد دور اتاق به قدم زدن.
میگفت از سیگار خوشش نمیاد!ولی مرد میدانست که به خاطر مشکل ریه اش سیگار نمی کشد،
ولی قرص زیاد میخورد.
بازجو رو به مرد که تازه داشت چشمهاش رو باز می کردکرد
وپرسید:تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟
مرد از لای دندانهای خونالودش نالید:نه،هنوز فرصت نکرده ام!
بازجو: اگر مشکل پوله حاضرم پول چاپ کتابهات رو بدم!
مرد :لازم نیست ،پول برای چاپ داشتم.
بازجو:خوب پس چی شد که چاپ نکردی؟
مرد :شعرهای اولم به دلم نمی چسبید
بازجو از اوپرسید:دلیلت چی بود؟
مرد که قیافه اش درد کشیده بود و خون بر جای جای صورتش خشکیده بود آرام گفت:می خواستم شاعر باشم
بازجوگفت:دِ..سگ مصب این رو که هزار بار گفتی!اون زن رو چرا کشتی؟
مرد : میخواستم شاعر باشم
بازجو: با وجود آن زن نمیتونستی شعر بگی؟
مرد سرش را پایین می اندازد
بازجو تسمه لاستیکی اش را زیر چانه مرد گرفت و سر او را بالاکرد.
مرد معلوم بود از فشار چانه اش درد میکشد.
بازجو: به چشمهای من نگاه کن!.... از شاعری چی دیدی که در اون زن نمی دیدی؟
مرد: هیچ! فقط می خواستم شاعر باشم.
بازجو با لاستیک تنبیه خودش به شقیقه مرد کوبید. مرد درد کشید ولی چیزی نگفت
بازجو:می تونی در باره من یک شعر بگی؟
مرد ساکت است.
بازجو در باره چی دلت می خواد شعر بگی؟
مرد : هیچی!
بازجو: پس دردت چیه؟
مرد: می خواستم شاعر باشم.
بازجو او را با صندلی به وسط اتاق پرت کرد،
مرد با دستهای از پشت بسته از صندلی جدا می افتد،
تکان نمی خورد،صدای در آهنی بلند می شودو مرد بلندقامتی وارد می شود.
صورتش در تاریکی است.
رو به بازجو:قرار نیست جنازه تحویل من بدی ها!
بازجو:فقط یک جمله بلده بدبخت بینوا!
می خواسته شاعر بشه،حالا به خاطر کشتن زنش کنج زندانه.
مرد بلندقامت رو به بازجو:تا ازش در نیاوردی که آیا از زن اطلاعاتی بدست آورده بوده
که اون رو کشته یا نه ولش نمی کنی!اگر اقرار نکرد بفرستش استخر.
بازجو سری تکان داد و یقه مرد افتاده را که داشت تازه تکان میخورد از پشت گرفت و بلند کرد.
صندلی را با دست دیگر راست کردو به سمت میز هل داد مرد را کشان به روی صندلی نشاند.
نگهبان دم در به او یک ظرف آب و دستمال کاغذی داد.
با آب و دستمال خونهای روی صورت مرد را پاک کرد،
درواقع همه را به هم مالید. بعدهم آب را پاشید به صورتش.راه افتاد دور اتاق به قدم زدن.
میگفت از سیگار خوشش نمیاد!ولی مرد میدانست که به خاطر مشکل ریه اش سیگار نمی کشد،
ولی قرص زیاد میخورد.
بازجو رو به مرد که تازه داشت چشمهاش رو باز می کردکرد
وپرسید:تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟
مرد از لای دندانهای خونالودش نالید:نه،هنوز فرصت نکرده ام!
بازجو: اگر مشکل پوله حاضرم پول چاپ کتابهات رو بدم!
مرد :لازم نیست ،پول برای چاپ داشتم.
بازجو:خوب پس چی شد که چاپ نکردی؟
مرد :شعرهای اولم به دلم نمی چسبید
No comments:
Post a Comment