
راستی چه چیز باعث شد؟ تو که راحت نشسته بودی و همه چیز را خوب آفریده بودی و از این آفریدن خود خوشحال بودی!
راستی چه چیز باعث شد؟فقط آن جمله تو را کافی بود که فرشتگان بگویند "فتبارک الله الاحسن الخالقین"؟
و تو انسان را بیافرینی؟آیا برای شنیدن همین یک جمله دست به این آفرینش زدی؟مگر برای خلایق دیگر این جمله را به تو نگفتند؟
مگر فرشتگان از برای آفرینش خود این جمله را به تو نگفتند؟مگر تمام زمین و زمان ،سنگ و حیوان،
درخت و جهان تسبیح تورا نگفتند؟ پس چه چیز باعث شد؟ آن لحظه روز ششم چه شد که به یاد انسان افتادی؟
چه شد که با خود عهد بستی تا احسنت آفریده های پیشین خود را بر آوری؟و آفریدی!
و خود گفتی که از روح خود در او دمیدی! و فرشتگان نالیدند که باز میخواهی در زمین آشوب وفتنه ،جنگ و خونریزی به پا کنی؟!
و گفتی که من چیزی رامیدانم که شما نمیدانید! آه بیهوده است که من به فکر خود فشار بیاورم تا چیزی را که فرشتگان تو،
اقربای درگاه تو ، زمین و زمان و ملکوت تو در نمییابند،من دریابم.
و تو به من کلمه را آموختی !چرا به دیگران ندادی؟چرا به فرشتگانت ندادی؟ چرا به ملکوتت ندادی؟
چرا به سنگها که صبورترند،یا به حیوانات که بی دردترند ندادی؟من چه داشتم که به من دادی؟
گفتی که من چیزی میدانم که شما نمیدانید و از درک آن عاجزید! الله الله !کرور کرور فرشتگان ،
کرور کرور حیوانات ،کرور کرور کائنات و ملکوت درقیام تو بر من سجده میکنند ومن حیران هستم!
همه آنها به من به چشم خونریز نگاه می کنند. همه آنها به من به چشم کسی نگاه میکنند که محبت تو را ار آنها دریغ کرده
به سوی خود میکشانم. و تومیگویی من آن چیزی را میدانم که شما نمیدانید! آه چیست آن؟
تو در چه فکری بودی در روز هفتم که مرا آفریدی؟همه فرشتگان تو به شادباش من می آیند
و این سرخ فام آتشین نگاه کیست که درمن مینگرد ؟
چرا کسی جوابم نمیدهد؟کیست او که درمن مینگرد؟
کیست که شعله های خشمش از احترام همگان نسبت به من برانگیخته است؟
تو آرام میگویی:...او شیطان است.از فرشتگان بزرگ درگاه من!
هاه...فرشته بزرگ!از کدامین فرشتگان تو بزرگتر بود؟
که اگر کوچکتر بود او را طرد میکردند یا از بین میبردند.
پس از کدامینشان بزرگتر بود که هیچکس را یارای جلوگیری از خشمش نسبت به من نبود .
و تو ...تو نیز او را نگاه نداشتی. او را آزاد گذاشتی تا دور من بچرخد و تو مرامینگریستی.در چه فکری بودی؟
آیا بازی روز ششم پایان نیافته بود؟آیا شنیدن جمله "فتبارک الله..."برای تو کافی نبود؟
مرا مینگری.زیر لب لبخند میزنی.آه خدایا آن چیست که تو میدانی و من نمیدانم؟آن چیست ؟
تو در خلوت خود در حال آفرینش هستی و تمام. میگویی پس از این همدم تو دیگر آفرینش را کنار میگذارم.
دیگر چیز نو نمی آفرینم. ومن می خواهم تا خود را بشناسم
از تو می پرسم مگر من چگونه ام؟چیستم؟
و تو میگویی:من تو را مانند خود آفریدم.و از روح خود در تو دمیده ام. به خودم مینگرم.درست مانند او.
به بیرون خیره می شوم. همه حیوانات را میبینم.همه با هم زیست میکنند.هرکس روزی روزانه خود را میگیرد و میرود.
خانواده هایشان در پی می آیند. از من میپرسی:آنها چه دارند که تو نداری؟میگویم :هیچ.
میگویی تو چه داری که آنها از درک آن عاجزند؟
به او مینگرم،این لحظه ایست که او منتظر است
و میگویم ؟تو را!
می گویی:این آن چیزیست که من میدانم و هیچکس نمیدانست
"فتبارک الله احسن الخالقین
No comments:
Post a Comment